ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

39

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

پس از درگذشت ابو بكر ، عمر كار خلافت را در دست گرفت و در مسجد در جايگاه خلافت نشست . مردى نزد عمر آمد و گفت : امير المؤمنين ، نيازى دارم ، آيا مىتوانم از تو درخواستى كنم ؟ عمر پاسخ داد : خير . مرد گفت : خدا مرا بىنياز خواهد كرد . مدتى گذشت ، عمر آن مرد را با چشمان خود دنبال كرد ، سپس برخاست و لباس آن مرد را گرفت و به او گفت : نياز تو چيست ؟ مرد در جواب گفت : دشمنى تو با مردم و كراهت مردم از تو . عمر گفت : واى بر تو ، براى چه ؟ مرد گفت : به سبب زبان و چوبدستى تو . عمر دستان خود را بلند كرد و گفت : خدايا آنان را دوستدار من قرار بده و من را دوستدار آنان . مرد مىگفت كه وقتى عمر دستان خود را پايين آورد دوست داشتنىترين مردم نزد من بود . در مورد بيمارى ابو بكر ، شاميان ، اندك اندك آگاه شدند . شاميان را ترس بر اين بود مبادا خليفهء رسول خدا ( ص ) در گذشته و كار به دست عمر افتاده باشد . [ آنان مىگفتند ] اگر عمر به خلافت رسيده باشد ديگر صاحبى براى ما نخواهد بود ، ما بر آنيم كه او را بر كنار كنيم . بعضى از شاميان گفتند : مردى را بفرستيم ، تا عمر را از ما خشنود گرداند . نماينده شاميان نزد عمر آمد ، عمر در مورد شاميان از آن مرد پرسش كرد . مرد جواب داد : تندرستند و بر راه نيكى . حال آن كه از زمامدارى تو ناخشنود و از شر تو هراسناكند . آنان مرا نزد تو فرستاده‌اند كه ببينند تو شيرينى يا تلخ . عمر با شنيدن سخنان مرد دستان خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : خدايا ، آنان را دوستدار من قرار ده و مرا نيز دوستدار آنان . مدت زمامدارى عمر ، 10 سال بود ، سوگند به خدا ، دنيا را پشت سر خود نگذاشت مگر آن كه هر كس كه زمامدارى او را نمىپسنديد ، دوستدار او شد . زمامدارى و حكومت او دورهء فتح و پيروزى بود . اسلام در دوران او عزيز بود و بزرگ ، در كارهايش از رسول خدا ( ص ) و ابو بكر پيروى مىكرد ، آن چنان كه كودك شير خوار در پى مادرش مىرود ، وى